سالیان، بامدادان، اندوهان...
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
امان نمیدهی. بند نمیآیی. تمام نمیشوی. باران پاییزی...
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
که تا تو پا به رویایم بگذاری و کابوسهای روزم را بگزاری...
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
همچون انار سربسته از راز خودم پر بودم. پیر روشندلم انار درشتی را برداشت و در دستم گذاشت: میبینی ترکیده، از بس شیرین بوده که ترکیده...
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
تو صورت اعتیادآور تلخی بودی، همان صورتی که آدم میداند هر گریز از دستش، بازگشت شدیدتری را به آغوشش در پی دارد، تو میدانستی که هزار واژهی خاموش در دستانت داری، از همین رو دریغشان میکردی، تو میدانستی که در هر آدمی، کموبیش، آن خصلت سگان هست، که میتوان از نیازهایشان همچون قلاده استفاده کرد و آنها را به سو که خواست، کشید، بله، لطف، آن تکهاستخوان بیاستخوان، تو مخدر تلخی هستی...
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
به شیرینی و ترشی نارنگی نوبر...
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی